من بعد از دو ماه و پنج روز دوباره برگشتم نمیدونید چقدر دلم واستون تنگ شده بود اما دیگه یکم کار
داشتم. نمیدونید چه اتفاقاتی تو این مدت افتاد.
اول از همه نتایج کنکورو اعلام کردن![]()
و من با یه رتبه ی .... قبول شدم. تازه بعد از این
بدبختی هام شروع شد. بیست روز از این مشاور به اون مشاور میرفتم که تو انتخاب رشته راهنماییم
کنن. همشونم بهم میگفتن برو بشین یه سال دیگم بخون با این رتبه تو چلغوز آبادم قبول نمیشی
(منظورشون این بود که این رتبه ات به درد عمت می خوره![]()
![]()
)
دیگه روز آخر که می خواست مهلت انتخاب رشته تموم شه خودم با دوستم نشستیم با صدای بلند
آهنگ انتخاب رشته کردیم ( خودتون دیگه حساب کنید چی از آب در امد
)
انتخاب رشته مونو به طریق اینترنتی!!!!! انجام دادیم. بعد با چند تا از دوستام به مسافرت رفتیم.
آخه نیست خیلی درس خوندیم مغزامون به استراحت نیاز داشت!!!!!
تو سفرمون اتفاقات زیادی افتاد که دیگه اگه بخوام بگم مثنوی هفتاد من میشه![]()
وقتی امدیم دقیقا" روزی که رسیدیم خط موبایلم به علت بدهی قطع شد
اونم چقدر ۲۵۰۰۰۰
هزار تومان![]()
دیگه رفتم رو مخ بابا جونم!!! (این موقعها که میرسه میشه جون)
بابام یه کلمه گفت نه!!!!!
بعد چند روز نتایج کلی کنکور امد و من روی اون کسایی که گفتن چلغوز آبادم قبول نمیشی کم کردم و
کارشناسی فیزیک هسته ای تو شهر خودمون قبول شدم![]()
![]()
اینم کل اتفاقاتی که تو این چند وقت واسم پیش امد.
