با آن همه سلاح
با آن همه ستوه
با آن همه گلوله که بر پیکر تو ریخت
ارنستو
این بار هم دروغ درآمد هلاک تو
آنان که تند تند تو را خاک می کنند
آنان که زهرخند به لب دست خویش را
با گوشه های پرچم تو پاک می کنند
:که
دیگر تمام شد
دنیا به کام شد
تاریک طالعان تبه کار بی دلند
خامان غافلند
تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است
تو زنده ای هنوز که باروت زنده است
تو در درون هلهله های دلاوران
تو در میان زمزمه دختران کوه
در شعر و در شراب و شبیخون تو زنده ای
آوازه خوان گذشت ولیکن ترانه اش
گل می کند به دامنه کوهپایه ها
خورشید های شب زده بیدار می شوند
یک روز از کمینگه تاریک سایه ها
مردی و یک تفنگ
مردی و کوله باری از نان و از غرور
آزاده ای گساده جبین فامت استوار
یک روز بر وزارت کوبا نشسته تند
روزی دگر به خون
در سنگر بلیوی دور از دیار و یار
آه ای پلنگ قله آه ای عقاب اوج
گر آفرین خلقی شایسته تو بود
مرگی بدین بلندب بایسته تو بود
آه ای بزرگ امید
اینک که مرگ می بردت خویش
اینگونه کامیاب
اینگونه پر شتاب
گر آرزوی دیر رست را سراغ نیست
در قلب ما بجوی
آتش
آهن
ویرانگی و خشم
در قلب ما ببین که ویتنام دیگریست
سیاوش کسرایی